تبليغاتX
مثل باران، وقتی که نمی بارد
چاره ای نیست شاپری!... چشم آدمی که بازتر شد، دل آدمی تنگ تر میشود ^
  

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:59  توسط یه دیوونه   | 

 

پشت نخستین میزی که برایم چیدی،

همه چیز را باختم!

دیگر دوستت نخواهم داشت

مثل قصه ای که شنیده ام ،

شعری که گفته ام ،

فراموشت خواهم کرد.

ترانه باشی،

لال می شوم

اگر نان،

می میرم

با این همه

امیدوارم تو هرگز این شعر را نخوانی!

 ر - یونان

سلول های فکریم در حال  stand by هستند، تا اطلاع ثانوی همه ی فعالیت های ذهنی و تلاش برای نوشتنی که دوست دارم در تعطیلات تشریف دارن ، هر از گاهی فقط یه جمله! زیاده اونم ، برا هفت پشت کرم نوشتنم بسه!

از طرف دیگه سلول های ذهنی شروع به درد گرفتن کردن فکر کنم قراره که پریود بشم! پریود ذهنی!

بهار که میاد این حالت های من شکوفه باز میکنن!

این نوشته قرار نبود این طوری بشه ، راستی اصلا یادم هم نمیاد قرار بود چطوری بشه....

همین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 17:15  توسط یه دیوونه   | 

 

 

 

Turnam başım darda benim
Şu yaban diyarda benim
Bir sevenim var mı bilmem
Gözden uzaklarda benim


Çekelim turnam sineye
, derdi sineye
Bu yıl bize gülmek haram, belki seneye

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:51  توسط یه دیوونه   | 

 

باز اتوبوس و

قصه ی تکراری سفر.

کسی برای تسلیتم٬

یک دقیقه لال نشد!

چقدر بی کسم....

حامد

................

این همه سال٬ این همه فصل٬  این همه ماه مهربون... یه بهمن هم روش... پوست کلفتر از این که دیگه نمیشم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 20:49  توسط یه دیوونه   | 

 

برای ایلیا

 

هنوز هم هي سرت را بالاي ستاره مي گيري؟

پشت اين آسمان، آسماني ديگر است!      

باز هم پر از ستاره

پشت آن آسمان، باز آسماني ديگر، پر از واژه و پري!

 

زبان بي نهايت، همين اختلاط آشاره و لبخند است.

تو بي خود از خواب ديشبت، هي براي آينه سخن ميگويي.

آينه، تعبير همين معاني آسان ماست،

باور كن!

 

.........................................................................

 

اينجا، گاهی، عده‌ای
از هزاره‌ی گورها برمی‌خيزند
تا ما بازماندگانِ بی‌دليل را بگويند:
بو، بوی دروغ، بوی بَدِ دروغ
دنيا را گرفته است،
شما حواستان باشد، به سايه برگرديد، سکوت کنيد!


در حيرت‌ام که خداوند
چرا از آفرينشِ پروانه و شبنم پشيمان است،
اما از عقوبتِ آدمی هرگز!

 

دو شعر از سید علی صالحی

 

 

ايلياي عزيز خواستند كه من به اين سوال ها جواب بدم، دكتر جان ببخش كه يه خورده  دير كردم

 

آه آرامش.....

 

معرفي:

اتابك متولد اردي بهشت يك هزار و سيصد و شست و دو خورشيدي فارغ التحصيل رشته ي مهندسي شيمي به قول دوستم مهندس بيكار

 

بهترين پست:

من بهترين پست هاي خودمو تو ديوونه خونه ي پرشين لاگ جا گذاشتم نوشته هايي كه هرگز تكرار نشد

ولي از اين نوشته ها بهار را به خانه ی ما آمدنی نیست و آخرین روز شهری که دوست می داشتم... و از نسل آفتاب.... طوری بود که احساس اون لحظه رو یه جورایی منتقل کردند

 

فصل ،‌ ماه ، روز مورد علاقه:

زمستان ، اردي بهشت ، 13فروردين... ! يكم دي ماه (روز كه نه ولي هميشه شب هاي يلدا رو دوست داشتم به جزيك مورد كه اتفاقا به ياد موندني ترينشون بوده)...  يكي از روزهاي ماه مهر...

 

رنگ مورد علاقه:

آبي و ارغواني و گوشه هایی از سبز

 

موسيقي مورد علاقه:

موسيقي سنتي اساتيد موسيقي ايران ولي هر نوع موسيقي كه هم از نظر موسيقي و محتوا و شعر قوي باشه منو ارضا ميكنه. بايد بگم كه از هيچ چيز به اندازه موسيقي لذت نمي برم

 

بد ترين ضد حال:

اگه بخوام ضد حال هاي موجود رو بگم به احتمال زياد اينجا درش تخته بشه يعني (ف . ي . ل . ت . ر) بشه ولي چيزاي خيلي كوچيك رو ميگم : شركت مخابرات، صدا و سيما، 20:30، اتوبوس هاي زير خاكي مسير اهواز،عليرضا افتخاري..... و موارد بسياري كه اصلا ارزش شمردن رو ندارن...... خدا رو شكر اين روزا به حدي ضد حال هست كه هر چي بگم جا براشون كمه، خودتون ميبينيد...

 

بزرگترين قولي كه دادي:

مگه قول كوچيك هم وجود داره؟ خودش ميدونه...  ولي ديگه....!

 

ناشيانه ترين كار:

تسليم

و من خيلي ناشي بودم!

 

بد ترين خاطره:

بعضي خاطره هاي بدم تو كودكي بوده مثل از دست دادن پدر بزرگ و مادر بزرگ و... كه اون موقع فهمم به اين اندازه نبود كه تلخي اون رو بفهمم

ولي الان بخوام بگم روزي كه فارغ التحصيل شدم و... مثل بدرقه همه دوستاي فارغ التحصيل البته مال خودم خيلي بدتر شد چون ماشين خيلي زود حركت كرد و فرصت خداحافظي درست و حسابي زياد بهم نداد (نادر جون شرمندتم) و در كل اواخر شهريور از خيلي وقت ها پيش برام روزاي خوبي نبودند غير از امسال ولي 30 شهريور1380.... و يه خاطره خيلي بد نهم فروردين امسال كه شايد تلخ ترين بود برام

و چند روز پيش!

 

بهترين خاطره:

يكي از روزهاي تير ماه 1380

يكي از روزهاي مهر امسال و در کل روزهای پاییز امسال بجز آذر ماه که...

و كلي از روزهاي چهار سال دانشگاه

 

كسي كه بخواي ملاقاتش كني:

كسايي كه الان زنده نيستند ولي خيلي دوست داشتم هم عصر اونها باشم.... پدر بزرگم، حضرت علي، مولانا جلال الدين رومي ، حافظ ، احمد شاملو، ارنستو چه گوارا، دكتر چمران و خيلي هاي ديگه كه....

 

ولي از اونايي كه هم عصر ما هستند استاد شجريان، شهرام ناظري، حسين علي زاده ، سيروس جمالي و استاد سايه

 

راستي خيلي دوست داشتم يه عكس يادگاري با ماردونا زماني كه  تو بارسلونا بود داشته باشم

 

واسه كي دعا ميكني:

زياد دعا نميكنم ولي بيشتر برا خودم و اطرافيانم (خونواده و دوستان) به نظر من  خدا خودش ميدونه....

 

به كي نفرين ميكني:

يادم نمياد كسي رو نفرين كرده باشم و فكر نميكنم اهل نفرين باشم ولي از دست استاد آخرين درسم تو دانشگاه تا حد سرخ شدن گوشام عصباني بودم و تا دلتون بخواد فحش هاي...  ولي نفرين نبود

 

وضعيت در 10 سال ديگه:

فقط آرامش ميخوام

 

حرف دل:

دارم دنبالش ميگردم....

از سال 81 دارم وبلگ مينويسم  از اون موقع تا حالا گفتني ها رو گفتم و خيلي حرف هست كه مونده و اگر قرار بود اونا گفته بشن تا الان اون ها  رو هم گفته بودم ....

ياد يه صحنه اي تو فيلم زير پوست شهر افتادم كه گلاب  آدينه به سينش ميزد و ميگفت كه كاش يكي بود از اين فيلم ميگرفت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 21:1  توسط یه دیوونه   |